چكه
چكه ابري از برگ ميبارد تا كي درخت دل سَبُك كُنَد و به خواب رَوَد در امتدادي از زمستان |
اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن نوحه كنان از هر طرف صد بيزبان صد بيزبان هرگز نباشد بيسبب گريان دو چشم و خشك لب نبود كسي بيدرد دل رخ زعفران رخ زعفران حاصل درآمد زاغ غم در باغ و ميكوبد قدم پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان كو ميوهها را دايگان كو شهد و شكر رايگان خشك است از شير روان هر شيردان هر شيردان كو بلبل شيرين فنم كو فاخته كوكوزنم طاووس خوب چون صنم كو طوطيان كو طوطيان خورده چو آدم دانهاي افتاده از كاشانهاي پريده تاج و حله شان زين افتنان زين افتنان گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان جمله درختان صف زده جامه سيه ماتم زده بيبرگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان اي لك لك و سالار ده آخر جوابي بازده در قعر رفتي يا شدي بر آسمان بر آسمان گفتند اي زاغ عدو آن آب بازآيد به جو عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان اي زاغ بيهوده سخن سه ماه ديگر صبر كن تا دررسد كوري تو عيد جهان عيد جهان ز آواز اسرافيل ما روشن شود قنديل ما زنده شويم از مردن آن مهر جان آن مهر جان تا كي از اين انكار و شك كان خوشي بين و نمك بر چرخ پرخون مردمك بي نردبان بي نردبان ميرد خزان همچو دد بر گور او كوبي لگد نك صبح دولت ميدمد اي پاسبان اي پاسبان صبحا جهان پرنور كن اين هندوان را دور كن مر دهر را محرور كن افسون بخوان افسون بخوان اي آفتاب خوش عمل بازآ سوي برج حمل ني يخ گذار و ني وحل عنبرفشان عنبرفشان گلزار را پرخنده كن وان مردگان را زنده كن مر حشر را تابنده كن هين العيان هين العيان از حبس رسته دانهها ما هم ز كنج خانهها آورده باغ از غيبها صد ارمغان صد ارمغان گلشن پر از شاهد شود هم پوستين كاسد شود زاينده و والد شود دور زمان دور زمان لك لك بيايد با يدك بر قصر عالي چون فلك لك لك كنان كالملك لك يا مستعان يا مستعان بلبل رسد بربط زنان وان فاخته كوكوكنان مرغان ديگر مطرب بخت جوان بخت جوان من زين قيامت حاملم گفت زبان را مي هلم مي نايد انديشه دلم اندر زبان اندر زبان خاموش و بشنو اي پدر از باغ و مرغان نو خبر پيكان پران آمده از لامكان از لامكان شاعر: مولانا ---------------------------------------------- پاييز يك شعر است يك شعر بيمانند زيباتر و بهتر از آنچه ميخوانند پاييز، تصويري رؤيايي و زيباست مانند افسون است مانند يك رؤياست سحر نگاه او جادوي ايام است افسونگر شهر است با اينكه آرام است او ورد ميخواند در باغهاي زرد ميآيد از سمتش موج هواي سرد با برگ ميرقصد با باد ميخندد در بازياش با برگ او چشم ميبندد تا ميشود پنهان برگ از نگاه او، پاييز ميگردد دنبال او، هر سو هرچند در بازي هر سال، بازندهست بسيار خوشحال است روي لبش خندهست من دوست ميدارم آوازهايش را هنگام تنهايي لحن صدايش را مانند يك كودك خوب و دل انگيز است يا بهتر از اينها «پاييز، پاييز است!» |
دیشب یکی دو کیلومتر راه رفتم با پاهای برهنه روی تن ِ خیس ساحل ...
شاید بیش از سی چهل بار این شعرو برای دریا خوندم دریا فقط گوش کرد ... عین وختی که من فقط بش گوش می کنم ... : ) . . . آن که می گوید دوستت دارم , خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است ... ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکُلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من .. عشق را ای کاش زبان سخن بود آن که می گوید دوستت دارم دل اندوهگین ِ شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود ... هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود شاملو |
شعرهایی که اینجا میذارم شعرایی نیست که یک شبه انتخاب کنم
شعرایی اند که با تموم وجود دوسشون دارم و از بس تکرار می کنم ,نقطه نقطه شونو حفظم ! شاید بهترین هایی که تاحالا خوندم ... پدرم میگوید از سولماز بگذر که رنج می آورد مادرم گریه می کند از سولماز بگذر که مرگ می آورد خواهرهایم به من نگاه می کنند . . . باخشم که ذلیل دختری شده ام آه سولماز . . . این ها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی است... به کوه می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... به دریا می گویم سولماز را می خواهم جواب می دهد من هم... در خواب می گویم سولماز را می خواهم جواب می شنوم من هم... اگر یک روز به خدا بگویم سولماز را می خواهم . . . زبانم لال . . . چه جواب خواهد داد؟ نادر ابراهیمی |
نقل قول:
در دور دست، دندانهایش کف و لبهایش آسمان. ــ تو چه میفروشی دختر غمگین سینه عریان؟ ــ من آب دریاها را میفروشم، آقا. ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت چی داری؟ ــ آب دریاها را دارم، آقا. ــ این اشکهای شور از کجا میآید، مادر؟ ــ آب دریاها را من گریه میکنم، آقا. ــ دل من و این تلخی بینهایت سرچشمهاش کجاست؟ ــ آب دریاها سخت تلخ است، آقا. دریا خندید در دوردست، دندانهایش کف و لبهایش آسمان. شعرِ آبِ دریا سروده لورکا ترجمه شاملو :) |
صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر , ص 43 و 44 لیلا کردبچه
نقل قول:
______________________________ این شعر لیلا کردبچه فوق العادست ... " گوشواره های مروارید " روزی هزار بار با تو برخورد می کنم و هربار اسمم را کجا شنیده ای ؟ و چقدر چهره ام برای تو آشناست ! تقصیر چشم های تو نیست اگر در نقطه های کور خانه زندگی می کنم و تکرار می شوم هر روز شبیه عطر بهار نارنج روی میز صبحانه شبیه خطوط قهوه ای چای ته فنجان ها و شبیه زنی در آینه که ابروهایش را بر می دارد و فکر می کند دنیا در چشم های تو تغییر خواهد کرد تقصیر چشم های تو نیست می دانم این خانه تاریک تر از آن است که چهره ام را به خاطر بسپاری و ببینی چگونه بوی مرگ از انگشت هایم چکه می کند هربار که نمی پرسی شعر تازه چه دارم حق با تست پوشیدن پیراهن حریر و آویختن گوشواره های مروارید حس شاعرانه نمی خواهد و می شود آنقدر به نقطه های کور زندگی عادت کرد که با عصای سپید کنار هم راه برویم و با خطوط بریل با هم حرف بزنیم ... لیلا کردبچه |
عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیر نازنینی بود و از ما شد جدا یادش به خیر با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر آن لب خندان که شب های غم و صبح نشاط بوسه می زد همچو گل بر روی ما یادش به خیر با همه بیگانه ماندم تا که از من دل برید صحبت آن دلنواز آشنا یادش به خیر روز شیدایی دلم رقصد که سامان زنده باد شام تنهایی به خود گویم سها یادش به خیر آن زمانها کز گل دیدار فرزندان خویش داشتم گلخانه در باغ صبا یادش به خیر من جوان بودم میان کودکان گرمخوی روزگار الفت و عهد وفا یادش به خیر شب که از ره می رسیدم خانه شور انگیز بود ای خدا آن گیر و دار بچه ها یادش به خیر شیون سامان به کیوان بود از جور سهیل زان میان اشک سها وان ماجرا یادش به خیر تار گیسوی سهیلا بود در چنگش سروش قیل و قال دخترم در سرسرا یادش به خیر قصه می گفتم برای کودکان چون شهرزاد داستان دزد و نارنج طلا یادش به خیر سالهای عشرت ما بود و فرزندان چو ماه ای دریغ ان سالها وان ماهها یادش به خیر یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد آن زمان بر تربتم گویی که ها یادش به خیر |
جمعه ساکت
جمعه متروک جمعه چون کوچه های کهنه، غم انگیز جمعه اندیشه های تنبل بیمار جمعه خمیازه های موذی کشدار جمعه بی انتظار جمعه تسلیم ... خانه خالی خانه دلگیر خانه در بسته بر هجوم جوانی خانه تاریک و تصور خورشید خانه تنهایی و تفال و تردید خانه پرده، کتاب، گنجه، تصاویر ... چه آرام و پرغرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های خالی دلگیر چه آرام و پرغرور گذر داشت... فروغ |
شكوفه خيال
هوا تاریک است، چشم به آسمان ، در پی ستاره خویشم .
تو همچون پادشاهی لمیده بر تکه ابری می گذری؛ می دانم با باران فردا بر من خواهی بارید . و مستم خواهی کرد با عطر حضورت . _ چقدر خیال زیباست_ چقدر دست های یخ کرده ام ، هوای دست هایت را دارند؛ دست هایی که هیچ گاه مهرشان را از من دریغ نکرده اند . _چقدر خیال زیباست_ چند روزی است به خانه ام نیامدی، می دانم ، تو هم دلتنگ منی؛ مشکل این جاست، کفش های جدیدت راه خانه ام را نمی دانند . _ چقدر خیال زیباست_ روی شیشه مه گرفته پنجره ،دوستت دارم ، می نویسم و سریعتر از آنچه که فکر کنی ، نامت را به اول جمله می گذارم ، که نکند دیگری به خود بگیرد . برمی خیزم ، زندگی خیال نیست ؛ قبل رفتن ، بر روی عاشقانه ام ، ستاره ای بزرگ نقش می کنم، نمی خواهم نامحرمان خیالم را بخوانند..... |
آها آها! محمود رامتین ، حامد بیلکس ، شبنم الو الو سلام برنزه محمود رامتین بالاس رو اوجه مهمونی امشب تو برجه به! چقد شدی تو خوشگل سرم می چرخه پایین و بالا چکار میکنه این شراب با ما عسلی بیا بخند با ما پرچم ما رو ببر بالا عسلم تویی گل من دستاتو بده تو به من عاشق تو من می مونم عشق آخرم ، همه باورم ، گل من ب ب ب ببین چشاشو طرز نگاشو خنده ها نازو اداشو شیطونه بی من ول می پره دوسش دارمو دل میبره دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی آره دنیا قشنگه ، وقتی دلت یه رنگه وقتی میگی تو آره ، تولدی دوباره طعم عسل داره لبات یار من کاشکی بشه چشمای تو مال من تو قحطی محبت ، دادی به عشقم عادت رو بال مهربونی ، رفتم تا بی نهایت تو اوج آسمون ها ، دارم ز تو حکایت تو قحطی محبت ، دادی به عشقم عادت رو بال مهربونی ، رفتم تا بی نهایت تو اوج آسمون ها ، دارم ز تو حکایت رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل وقتشه که برم بش بگم که با من بمون با تو خوشم پاشو بده دستتو ، به خاطر تو ، برای تو بی بی (baby)، بی بی (baby) ، بی بی (baby) من دوست دارم خیلی منم دوست دارم میدونی هر چی تو فکر دارم میخونی بدون عشق آخرم می مونی ، می مونی دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل رنگ چشات عسل ، طعم لبت عسل اسمت که شیرینه ، اونم بذار عسل کت آلمینیوم دی اند جی (D&G) پیرهن ام دی (MD) بی زنجیر راه میرم با کفش دی کی ان وای (DKNY) بیا با من برقص دیره ای وای گرایش من به سمت توئه ، مدل نگاه من چطوره نقصی نداره سر تا پاش ، وای بینی سر بالاش عسلم تویی گل من ، دستاتو بده تو به من عاشق تو من می مونم ، عشق آخرم ، همه باورم ، گل من آسمون شب ستاره بارون ، وقتشه که بباره بارون با هم دیگه مست ، دست توی دست رقصیدن با تو به دلم نشست دوست دارم میدونی ، تا وقتی مهربونی این قصه رو میتونی ، از تو چشام بخونی یه عمریه باهاتم ، عاشق یک نگاتم میون صد تا عاشق ، در به در و فداتم تو نور این چشامی ، خنده ی رو لبامی دنیا خیلی قشنگه ، وقتی که تو باهامی |
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من ميگيرد...؟
يا به يک خنده ی چشمان پر از ناز کسی ميميرد...؟ چه خبر از دل تو....؟ دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من ميگيرد....؟ مثل رويای رسيدن به خدا.... همه شب تا به افق دل من نيز به آزادگی قلب تو پر ميگيرد... |
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را شايد كه چو بگذرم از او يابم كه گمشده شادي و سرورم را |
چو شب ز راه رسد گوش کن به لحظه ی خفتن بود سکوت شبانه زمان راز شنفتن ز هر نسیم به گوشت رسد نوای گذشتن ز هر جوانه ی گل بشنوی صدای شکفتن |
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند! چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند! نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند. |
به پندار تو: جهانم زيباست! جامه ام ديباست! ديده ام بيناست! زيانم گوياست! قفسم طلاست! به اين ارزد كه دلم تنهاست؟ |
تقديم به زندگي !!و نفس
در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام . من در اين تاريكي، من در اين تيره شب جانفرسا، زائر ظلمت گيسوي توام . شكن گيسوي تو، موج درياي خيال . كاش با زورق انديشه شبي، از شط گيسوي مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم . كاش بر اين شط مواج سياه، همه عمر سفر مي كردم . ***** ... واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . ***** خواب روياي فراموشيهاست ! خواب را دريابم، كه در آن دولت خواموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من ميگويد : « گر چه شب تاريك است « دل قوي دار، سحر نزديك است دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن مي بيند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبي، - پر مرغان صداقت آبي ست - ديده در آينه صبح تو را مي بيند . از گريبان تو صبح صادق، مي گشايد پرو بال . تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري ؟ - نه؟ از آن پاكتري . تو بهاري ؟ - نه، - بهاران از توست . از تو مي گيرد وام، هر بهار اينهمه زيبايي را . هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو ! ***** ... در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن ! باز كن پنجره را ! تو اگر باز كني پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زيبايي را . بگذر از زيور و آراستگي من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد كه در آن شوكت پيراستگي چه صفايي دارد آري از سادگيش، چون تراويدن مهتاب به شب مهر از آن مي بارد . باز كن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسي عروسكهاي كودك خواهر خويش؛ كه در آن مجلس جشن صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس . صحبت از سادگي و كودكي است . چهره اي نيست عبوس . كودك خواهر من، امپراتوري پر وسعت خود را هر روز، شوكتي مي بخشد . كودك خواهر من نام تو را مي داند نام تو را ميخواند ! - گل قاصد آيا با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! - باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! - - صبح دميد ! . ***** ... گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تواند . رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوكواران تواند . در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك، اما آيا باز بر مي گردي ؟ چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد ! ***** ... و چه روياهايي ! كه تبه گشت و گذشت . و چه پيوند صميميتها، كه به آساني يك رشته گسست . چه اميدي، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد . دل من مي سوزد، كه قناريها را پر بستند . كه پر پاك پرستوها را بشكستند . و كبوترها را - آه، كبوترها را ... و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد. ***** در ميان من و تو فاصله هاست . گاه مي انديشم ، - مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري . دستاي تو توانايي آن را دارد ؛ - كه مرا، زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگاني من هستي. ***** ... من به بي ساماني، باد را مي مانم . من به سرگرداني، ابر را مي مانم. من به آراستگي خنديدم . من ژوليده به آراستگي خنديدم . - سنگ طفلي، اما، خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت . قصه بي سر و ساماني من، باد با برگ درختان مي گفت . باد با من مي گفت : « چه تهي دستي، مَرد! ابرباورميكرد. ***** من در آيينه رخ خود ديدم وبه تو حق دادم. آه مي بينم، مي بينم تو به اندازه تنهايي من خوشبختي من به اندازه زيبايي تو غمگينم ***** ... بي تو در مي يابم، چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را. كاهش جان من اين شعر من است . آرزو مي كردم، كه تو خواننده شعرم باشي . - راستي شعر مرا مي خواني ؟ - نه، دريغا، هرگز، باورم نيست كه خواننده شعرم باشي . - كاشكي شعر مرا مي خواندي ! - ***** ... گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي تو را كاشكي مي ديدم . شانه بالا زدنت را، - بي قيد - و تكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - و تكان دادن سر را كه، - عجيب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - كاشكي مي ديدم ! من به خود مي گويم : « چه كسي باور كرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ ***** ... با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها، با تو اكنون چه فراموشيهاست . چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد ! من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي، - خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز بر پا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون - آويزد ***** دشتها نام تو را مي گويند . كوهها شعر مرا مي خوانند . كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند . در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟ در من اين شعله عصيان نياز، در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟ حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است ، و عبث بودن پندار سرور آور مهر ... ***** سينه ام آينه اي ست، با غباري از غم . تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار . ... من چه مي گويم،آه ... با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من . من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند |
این چه عشقی ست که در دل دارمhttp://forum.p30world.com/images/New...20%2839%29.gif |
قاصدک هان چه خبر آوردي ؟ از کجا و از که خبر آوردي؟ خوش خبر باشي اما اما گرد بام در من بي ثمر ميگردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري و نه ز ديار و دياري .... باري برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد که دروغي تو دروغ که فريبي تو فريب قاصدک خوان..... ولي راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام آي ... کجا رفتي آي ؟ راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمي يا جايي؟ در اجاقي –طعمه شعله نمي بندم – خردک شروي هست هنوز؟ قاصدک ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند....... |
تولدی دیگر
. . همه هستی من آیه تاریكی ست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه كشیدم آه من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم . . فروغ |
نگاه کن غم درون دیدهام
چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها وشورها به راه پر ستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان، به بیکران،به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود. |
پیراهنــی از آســـمان
تـــن کن و تقـــاصِ ِ تمـــام عشـــق های نیمـــه تمـــام تـــاریخ را یکجـــا بر تنــــم بریز ...و لبـــــ تر کن تا جــهان برگـــردد به سده ی ١٩ و ما پرتـــــ شویم پشتـــــ ِ میز کافــه ای چـــوبی وسط پاریـــس و ایــن بار مـــن امپـــرسیونیســـم را ابـــداع کنم به عشــق کشیدنِ لبخنـــدهای تو در آفتاب ... (مهدیه لطیفی) . http://up.vatandownload.com/images/g...92duoj8ckm.jpg |
تو رفتی و نماندی که ببینی
در سفره هایمان کاسه ی داغ محبتــــ سرد شده است و قـــارچ های غربتـــــ تمام زنــدگی مان را فرا گرفتـــه استـــ دیگر کسی در تپـــش باغ ، خــدا را نمی بینـــد که پیغـــام ماهـــی ها را برساند! همه از هم می پرسند: خانه ی دوستــــ کجاست؟! نشـــانی را گم کرده ایم! ای کـــاش کاش بودی و دل های مان را با عشـــق گره می زدی ! زندگی دیگر ، تر شدن پی در پی نیست تا دلت بخواهد ، زیر باران ، چتــر می بینی! وای بیا بیا برایتـــ بگوییم برای خوردن یک سیبــــ چه قدر تنها مانده ایم... . http://static1.cloob.com//public/use...c2b3a28465-300 |
گر حال تو همچون من آشفته خراب است گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است ای وای به حال هر دوی ما ای وای به حال هر دوی ما .... |
ای مسافـر غریب در دیـار خویشتن با تو آشنا شدم , با تو در همین مسیر از کویر سوت و کور , تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور , دیدمت ولی چه دیر ! این تویی در آن طرف , پشت میله ها رها این منم در این طرف , پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا , مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر , خسته ام از این کویر .. . . قیصر |
خدا عالم است
مادرم میگويد. پشتِ اين آسمانِ بلند آسمانِ بلندِ ديگریست ... باز هم پر از ستاره! بعد، پشتِ آن آسمانِ بلند باز آسمانِ بلند ديگریست پر از واژه و پَری! و همين طور ترانه که هی ناتمام ... چقدر خوب است که ما شاعريم سادهايم، باورمان میشود، و حيرت میکنيم وقتی که آفتاب بالا میآيد گاهی هنوز ماه ... آن گوشهی آسمان میخندد! زبانِ بینهايت همين اختلاطِ اشاره و لبخند است! سیدعلی صالحی |
چون دشت، آب، نور چون عطر پونه بودم؛ در ژرفناي شب . آمد نسيم و رايحه ام را برد تا ساحل سپيده صبح ستاره سوز . تا آستان روز . *** چون راز سر به مهر نهان دارم آن شور بخش واژه نامت را من دره عميق غمم، در من پرواز ده طنين كلامت را *** من پرواز كرده ام . از بامهاي دنيا، تا دامهاي دنيا . |
سرود سبز علفها نسيم سرد سحرگاه صفاي صبح بهاران ميان برگ درختان و خاك و نم نم باران - و عطر پاك خاك و عطر خاك رها روي شاخه نمناك و قطره قطره باران بود به روي گونه من - خيس بودم از باران - كه مي شكفت گل صداقت صبح از ميان نيزاران تمام باغ و فضا سبز - دست و دريا سبز *** در آن دقايق غربت - ميان بيم و اميد حرير صبح مرا لحظه لحظه مي پوشيد در آن تجلي روح نگاه مي كردم به آن گذشته دردآلود به آن گذشته خوش آغاز به آن گذشته بد فرجام به قلب سنگي آن مرمر بلند اندام |
اي مهربانتر از من، - با من . در دستهاي تو، آيا كدام رمز بشارت نهفته بود ؟ كز من دريغ كردي . تنها تويي، مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسيم سرد سحر، - مثل سحر آب آواز مهرباني تو با من، در كوچه باغهاي محبت، مثل شكوفه هاي سپيد سيب، ايثار سادگي ست . افسوس ! آيا چه كس تو را، از مهربان شدن با من، مايوس مي كند ؟ |
(( اي تشنه كام، (( پيوسته در تلاش چه هستي ؟ - نام ! ديگر زمين محبت خود را، از نسل ما، سلاله پاكان گرفته است . مردي كه رستگاري خود را، با روزه هاي صُمت در طول ساليان به رياضت مي ساخت با من به يك پياله مي، هفتاد سال طاعت خود را باخت . وقتي كه سخت سخره گرفتند پاكبازان را، من مثل بر كشيده حصاري، بر پاي ايستادم و خواندم، ساده ترين ترانه پاكي را . امشب، اميد يك پياله محبت كن . من، از نسل، از سلاله پاكانم من عاشق قديمي ايرانم . |
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما |
شراب روي يار ساقي به جامي امشب لطفي نما خمــــارم جامي از آن شـــــــــــراب گلگــــون روي يارم يا مست كن بســــوزان اين جامـــه بر تنم را يا طاقتم بيفــــــــــــــزا ، راهي دگــــر ندارم مائيم ودردعشق وچشمــــي كه هردم از آن چون ابر نوبهــــــــــــــــاران خــــون جگر ببارم اي باد صبحگـــــــــاهان از كــــوي او گذر كن احوال ديده ام را برخـــــــــــــــــــوان بر نگارم من ارچه با خيالش مست و خــرابم امشب گو كـز غم فراقش تا صبـــــــــــح جان سپارم رازي كه از دهانش آيد به گــــوش جــــــــانم چون مردگان ز صورش مستانه ســــــــربرآرم آنگه دوباره ميـــرم تا از تنـــــم بســـــــــــازم خاكي به راه كـــوي آن شــــــــــاه تاجـــدارم در چشمم از خيالش خوابي گـــــــــــذر ندارد شايد به خواب بينــم آن ماه در كنـــــــــــــارم يا جامي از سبويش ، يا حلقه اي ز مــــويش ساقي نزديك صبح شد ، نمانده است قرارم عبدالله حبيبي |
]
یك سبد پر ز ستاره با ماست روی یك سفره احساس كه بین من و تو پیداست قلب من سخت اسیر احساس عشق تو قطره اشكی است كه از گوشه چشمت پیداست روح تو یك گل سرخ تنهاست حس من چون یك موج در تب و تاب دریاست دستم از دوری دستت تنهاست چشم تو رنگ قشنگی است كه در برگ درختان پیداست. |
شب فرا می رسد با سكوتی سرد
باز فكرم به سوی تو است ای مرد كی به سوی من می آیی نمی دانم این شده است برای من غصه و یك درد |
من با صدای ستار این اهنگ گوش کردم |
تونبودي
در زد کسي از سمت خيابان ، تونبودي برخاستم از خواب هراسان ، تونبودي در هشتي تاريک صدايي به زمين خورد مانند ترک خوردن انسان ، تونبودي پاشويه پر از برگ شد و ماه فرو رفت در شاخه ي تاريک درختان ، تونبودي اي قصه ي شرقي! ندميدي و شبم ماند در اين شب تاريک و هراسان ، تو نبودي اي رايحه ي سوره ي يوسف ، نوزيدي اي عطر غزل هاي سليمان ، تونبودي اي عشق من اي غنچه ي نارس ، نشکفتي اي روح من اي نيمه ي پنهان ، تو نبودي عبدلجبار کاکایی |
در خانه ي من هميشه چراغ ها
به خاموشي فکر مي کنند و تلفن ها به پيغام هاي بي جواب در خانه ي من تنهايي پر از گلدان هاي پر حرف است از خواب که بيدار مي شوم به لب هايم دست مي کشم مطمئن مي شوم ديشب کسي را نبوسيده ام کسي را خواب نديده ام اما هميشه اينطور نيست روزهايي هست که در آن شبيه پيرمردي هستم که عصايش را دور انداخته و مانند کودکي دنبال باد مي دود ... احسان موحد |
ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن
مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن دیبهها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن بنده فرمان خود کردن همه آفاق را دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن در ره ویران دل، اقلیم دانش ساختن در ره سیل قضا، بنیاد و بنیان داشتن دیده را دریا نمودن، مردمک را غوصگر اشک را مانند مروارید غلطان داشتن از تکلف دور گشتن، ساده و خوش زیستن ملک دهقانی خریدن، کار دهقان داشتن رنجبر بودن، ولی در کشتزار خویشتن وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن سربلندی خواستن در عین پستی، ذرهوار آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن پروین اعتصامی |
تنها دلیلی که
با خدا دوست نیستم به گذشته های دور بر می گردد اینکه خانواده شش نفره ما در اتاق کوچکی زندگی می کرد و خدا که تنها بود خانه اش از خانه ی ما بزرگ تر بود ! . . سابیر هاکا |
امشب هوس یار به سر دارم و از او خبری نیست
هر چند بهار است ولی بی دل و دلبر ثمری نیست فردا که روم من به سراغش به کجا سر بگذارم افسوس که از آن آغوش گرم وسر زلفش خبری نیست چند است هوای رخ دلبر به دل افتاد خدایا اما چه رخی کز غم دوریش برایم بصری نیست به هوای رخ دلدار دلم را پر شادی کنمو راه پر از گل اما چه کنم کاین صنمم را ز گناه و زدیارم گذری نیست گفتم بروی می شکنم می گریم می روم از هوش او را زشکستن زگسستن ز بریدن حذری نیست دارم به سرم تا غزلی از لب لعلش بسرایم صد حیف و صد افسوس که از قافیه سازم خبری نیست..... |
امشب هوس یار به سر دارم و از او خبری نیست
هر چند بهار است ولی بی دل و دلبر ثمری نیست فردا که روم من به سراغش به کجا سر بگذارم افسوس که از آن آغوش گرم وسر زلفش خبری نیست چند است هوای رخ دلبر به دل افتاد خدایا اما چه رخی کز غم دوریش برایم بصری نیست به هوای رخ دلدار دلم را پر شادی کنمو راه پر از گل اما چه کنم کاین صنمم را ز گناه و زدیارم گذری نیست گفتم بروی می شکنم می گریم می روم از هوش او را زشکستن زگسستن ز بریدن حذری نیست دارم به سرم تا غزلی از لب لعلش بسرایم صد حیف و صد افسوس که از قافیه سازم خبری نیست..... |
اکنون ساعت 03:31 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)