هر بار که یاد میکنم تو را
گم میشود تکه ای از من در من همین روزهاست که تمام شوم... |
همیشه "کاش ها" و "شایدها"
روزی گریبانت را می گیرند، که "باید" بگذری... آنچه می خواهی نمی شود، ولی آنچه می شود که نمی خواهی! تو را پشت سر میگذارم می گریزم از واقعیتی که در برم گرفته. انگار برای بودن باید رفت، و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد. کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،اگر صدایم نمی کردی و کاش صدا نمی کردی حالا از دوردست تنها از دوردست، .............................. |
يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند نگاهش ميکنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نميداند به برگ گل نوشتم من تو را دوست مي دارم ولي افسوس او گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند به مهتاب گفتم اي مهتاب سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو تو را من دوست مي دارم ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم ولي افسوس و صد افسوس زابر تيره برقي جست که قاصد را ميان ره بسوزانيد کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا يکي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نميداند . |
واقعاً دردآور است درد آور است قلبم درد میکند روحم پریشان است دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم به خودم نمی توانم دروغ بگویم دوستت دارم این امتحان ، این آزمون آزمون سختی بود امشب شب تارم شده دوست دارم زمین دهن باز کند و من را ببلعد لعنت به من :( |
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟ |
کجایی سهراب؟؟
آب را گل کردند..چشمها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر....؟ زخمها بر دل عاشق کردند..خون به چشمان شقایق کردند.... تو کجایی سهراب..؟؟که همین نزدیکی عشق را دار زدند.. همه جا را سایه دیوار زدن..وای سهراب کجایی که ببینی... حالا دل خوشی مثقالیست...دل خوشی سیری چند؟؟ صبر کن سهراب..قایقت جا دارد.. |
سلام ای عشق خیالی میدانی در تصوراتم چه میگذرد میدانی تو را چگونه میبینم در تصورات من : تو یک دخترک زیبا هستی که به درخت چناری تکیه داده در لابه لای موهایش شاخه ای از گل سرخ است و دفتری به دست دارد و لباسش کهنه اما زیباست در حال خواندن شعر با صدای بلند است و من از فاصله ای که او نمیتواند متوجه ام شود نگاه اش میکنم برگهای چنار هم آواز با دخترک در حال رقصیدن در امواج باد هستند من در اندیشه تو هستم و تونگاهت به دفتر شعرت میخواهم به سوی تو بیایم تا تو را از راز خود با خبر کنم منتها توانی ندارم ترس ، ترس از این که مرا از خود برانی ترس از دشمنی از نفرت ، ترس از بهم زدن آرامشت ایکاش من هم بچه بودم ، ایکاش من هم دردستانم دفتر شعری داشتم و آواز می خواندم با صدای بلند تا شاید مرا ببینی میگویند عشق روان انسان را پاک میکند راست میگویند پاکی هدیه ای است که تو به من دادی و با وجود تو فهمیدم چقدر دوست داشتن خوب است حتی اگر به مقصود خود نرسی من این رنج دوری را دوست دارم من این نگاه منتظرم را دوست دارم شاید روزی مرا ببینی ، شاید من شاهزاده ای با اسب سفید نیستم ، اصالتم از خاک است پدرم آدم و مادرم حواست افتخار بزرگی ندارم ، پشت دیوی را به زمین نزده ام ، اژدهایی را نکشته ام روزی من تکه نان و اندکی ماست آری ما ، شاید روزی با هم نان بخوریم شاید روزی برایت از احساسم لقمه ای بگیرم شاید روزی چنار دلش به حالم بسوزد و جا به جا شود من تو را ، روح تو را دوست دارم من معنویت را دوست دارم دوست داشتن را دوست دارم و تو را |
یک شب پیش خودم گفتم بیایم و تصور کنم همه چیز درست میشد تو مال من میشدی ! من را دوست میداشتی آونوقت با هم میرفتیم دریا ، با هم میرفتیم جنگل میرفتیم آبشار با هم رنگین کمان تماشا میکردیم سیبی را از وسط برایت نصف میکردم نصف من نصف شما برایت ذره ای آب رودخانه می آوردم از بالای بالا جایی که آبها آلوده نیست جایی که لازم نبود سهراب بگوید آب را گل نکنیم تو برایم قصه میگفتی من هم برایت شعر میخواندم نان و پنیری با هم میخوردیم شاپرکها را تماشا میکردیم میرفتیم گندم زار با هم شعر گل گندم میخواندیم ساقه ای گندم میچیدم میگذاشتم در کلاف موهایت دست هم را میگرفتیم میچرخیدیم میچرخیدیم میچرخیدیم میچرخیدیم آن وقت من دور تو میگشتم تو دور من میگشتی ! میرفتیم کوه آن جا برایت آدم برفی درست میکردم بعد با هم برف و مربا میخوردیم ! روی شانه هایم مینشستی دزدکی از درخت خانه همسایه گیلاس میکندیم با هم میخوردیم دو کاغذ بزرگ مییگرفتیم با هم نقاشی میکشیدیم اینقدر به تو میگفتم دوستت دارم تا گونه هایت سرخ میشد و ...... هرگز ترکت نمیکردم هرگز ترکت نمیکردم هر وقت اخم میکردی و ناراحت بودی شانه های من از آن تو بودند هر چه میگفتی میگفتم چشم و انجام میدادم نمیگذاشتم کسی تو را ناراحت کند غم و غصه هایت را میشستم |
و این است عشق...
یوسف بدون زلیخا، پیامبر شد و زلیخا بدون یوسف، نابود!! |
|
اکنون ساعت 11:05 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد. |
Powered by vBulletin® Version 3.8.4 Copyright , Jelsoft Enterprices مدیریت توسط کورش نعلینی
استفاده از مطالب پی سی سیتی بدون ذکر منبع هم پیگرد قانونی ندارد!! (این دیگه به انصاف خودتونه !!)
(اگر مطلبی از شما در سایت ما بدون ذکر نامتان استفاده شده مارا خبر کنید تا آنرا اصلاح کنیم)